خرید بک لینک

مگر می شود که فکر کنم بخش مهمی از گذشته ام را خواب دیده ام ؟؟

از شلوغی که فرار می کنم و به شب و اتاقم پناه می برم ، لباس مبدل شاد روز را از تن خارج می کنم و می شوم همان آدم چند ماه پیش و پیش تر ها و پیش تر ها و حالا که خوب نگاه می کنم می بینم شده ام همان آدم غمگین همیشگی .

***

و امروز یادم افتاد که آن روز در بچگی در خانه ی مادر بزرگ ، آن آدم روانی همیشه تنها ، من و او در نقطه ای مشترک خیره شدیم .مورچه ها در چند ردیف مرتب با هم در حرکت بودند . با همان نگاه که رد مورچه ها را می گرفت گفت : دارن کلا خونشونو جابجا میکنن . در سکوتم گوش میدادم و به این فکر کردم که چقدر مبادی آداب شده و به حقوق حیوانات و حشرات هم این بار دارد احترام می گذارد ... چیز عجیبی بود . اتفاق عجیبی بود.

***

اتفاق عجیبی بودیم . زندگی من ... به نظر من زندگی تا آنجا ادامه دارد که هیچ چیز بزرگ هنوز معلوم نیست . مثلا هنوز همان نوجوان بازیگوشی و دنیا در ابعاد کوچکش دارد با تو زندگی میکند و بیشتر از هر زمانی دیگر با تو راه می آید . اما زندگی از آنجا به بعد که کاره ای شده ای و ازدواج کردی و بچه دار شدی ... چیز بیخود و حاشیه داری ست ... جاده ای با شانه های عریض که یک راست می رود ، می رود ، می رود ....



برچسب: من و این,من و این همه غم ارباب ارباب,من و این همه خوشبختی محاله, نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: شنبه 11 دی 1395 ساعت: 0:04

صفحه بندی