هر جای دنیا خونی ریخته می شود ، کسی دارد به باورش می نازد و آنچه می پرستند آنقدر ضد و نقیض است که خون مباح و انسان مهدور الدم می شود.
آن خدای مهربان و بخشنده که نماز و روزه می خواست جای خود را به ماسکی داده که جامعه ستیزان و بیماران روانی پشتش قایم می شوند و لذت می برند.
چه کردید که کشتن افتخار شد؟ که خشک و تر را با گلوله با هم می سوزانید؟
چه کردید با کابل ، با تهران ، با لندن و پاریس؟ بهشت ارزشش را دارد؟!
بدترین مکافات بشر این است که به خود دچار است.اینکه هر روز تنها تر می شود و پر عقده تر.
و این قصه برای من و امثال من غمین تر است.ما که از نسل تمام شده ایی هستیم که سیاست را با محمد خاتمی یاد گرفت.ما که یاد گرفتیم آهسته بگوییم فلان چیز را می خواهیم و وقتی ندادند و کتکمان زدند رفتیم.دیگر تلویزیون نگاه نکردیم ، روزنامه نخواندیم ، ننوشتیم...
ما نه حرف می زنیم نه بی اعتناییم.سالها بغض و شب بیداری و نا امیدی و لال ماندن آتش زیر خاکسترمان کرده، با حرف هایتان در این آتش بی اختیار ندمید.
برچسب:
نویسنده: پرنیا عباسیان