خرید بک لینک
در پیکرم ، حکومت بیم ست و اضطراب فردا چه می شود ؟ ماییم و موج درد ، ماییم و روی زرد ماییم و داستان غم انگیز بی کسی ناگه چراغ غافله خاموش می شود و ندر شبی سیاه ، در شوره زار عمر هر یک ز ما به کوره رهی می رود غریب وز یاد روزگار فراموش می شود... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 4:33

هر جای دنیا خونی ریخته می شود ، کسی دارد به باورش می نازد و آنچه می پرستند آنقدر ضد و نقیض است که خون مباح و انسان مهدور الدم می شود.آن خدای مهربان و بخشنده که نماز و روزه می خواست جای خود را به ماسکی داده که جامعه ستیزان و بیماران روانی پشتش قایم می شوند و لذت می برند.چه کردید که کشتن افتخار شد؟ کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:48

مرز رویاها و واقعیت کجاست ؟ *** وقتی فیلم لالالند آوازه اش دهان به دهان چرخید و جایزه ها را درو کرد ، همان موقع آلبوم صوتی آهنگ های ین فیلم موزیکال را گوش دادم اما گوش هایم به تنهایی رسالت را تمام نکرد ... فیلم خوبی بود . گاهی فکر می کنم همه ی انچه که می گویند و به تصویر می کشند را خوب می دانم حتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:07

این روزها با این اهنگ خاطره بازی میکنم ....

دریافت

برچسب: نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: شنبه 30 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:39


آری .. باید جنگید زندگی را ، عشق را ، رفاقت را ....

روزها همه ی اینها را می جنگم و شب ها بر شانه ی بالشت غمگنانه می گریم .

به این می گویند زندگی به شیوه ی گلادیاتورها .




برچسب: نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: شنبه 30 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:39

چون ندارم همدمی با باد می گویم سخن ... *** لا عندی مکان . دریافت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: شنبه 30 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:39



« اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود ...



برچسب: نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: شنبه 30 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:39

وخواندم که او می گفت : " ارزوهایی که حرام شدند " جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:28

و اجازه می دهی که خاک مرده به همه جا پاشیده شود .

از گذشته گرفته تا مکان و زمان و آدم ها ...

آری تا مرگ پیش نیاید ، زایشی نیز رخ نخواهد افتاد .

نه از مرگ می ترسم و نه از تولدی دوباره . مرگ و تولدی خودخواسته ، با آگاهی و در مسیر رشد . کوتاه و موجز ، رشد یافته و بالغ .

برچسب: نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:28


چقدر چیزهای عجیب ، ساده و پیش پا افتاده بودند .


برچسب: نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:59

راستی ... آنجا که زندگی می کنی زمان در قرن چندم ست ? + پ . ن : عنوان عکس ضمیمه : " پارادایس ، شهری روی آب " عکس از : آوا دویست و بیست و دو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1396 ساعت: 1:17

ما همیشه پیدا شدگان ذهنیمون رو لا به لای گمشده های این دنیایی پیدا می کنیم .

وبلاگی رو اینجا دنبال می کردم که سلیقه ش در موسیقی فوق العاده بود .

امروز می بینم اون وبلاگ مسدود شده .

از گمشده تقاضا می شود در صورت ایجاد وبلاگ جدید آدرس جدید رو به ما بدن حتما .



برچسب: نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1396 ساعت: 1:17


پناه می برم بر جهان صامت ها ...

نور ، تصویر .




برچسب: صامت,صامت لو تكلم,صامت لو تكلما لفظ النار والدما, نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: شنبه 11 دی 1395 ساعت: 0:05

دلم می خواهد توتو باشم و دستم را آلفردو بگیرد به دل سینما پارادیزو بسپارد . دلم می خواهد چون فریادی در باد ، دلم می خواهد ترانه ای در باد باشم رها و رها و رها ... دلم می خواهد چون گمگشتگی و سرگردانی و انتظار یک نامه ی آمده از جنگ باشم که در میانه ی راه از کیف پستچی افتاده باشد و دست به دست در باد بچرخم ....همانقدر کشدار و محتمل ... همانقدر بلاتکلیف ، همانقدر پا در هوا ... نه آنقدر توانم هست که دستانم را کش بیاورم تا از آسمان ستاره ای بچینم و نه آنقدر قانع که آسمان تاریک زیر قدم های کشیده ام باشد . حس امروزم با این آهنگ همراهی می کند .... دریافت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: شنبه 11 دی 1395 ساعت: 0:04

مگر می شود که فکر کنم بخش مهمی از گذشته ام را خواب دیده ام ؟؟ از شلوغی که فرار می کنم و به شب و اتاقم پناه می برم ، لباس مبدل شاد روز را از تن خارج می کنم و می شوم همان آدم چند ماه پیش و پیش تر ها و پیش تر ها و حالا که خوب نگاه می کنم می بینم شده ام همان آدم غمگین همیشگی . *** و امروز یادم افتاد که آن روز در بچگی در خانه ی مادر بزرگ ، آن آدم روانی همیشه تنها ، من و او در نقطه ای مشترک خیره شدیم .مورچه ها در چند ردیف مرتب با هم در حرکت بودند . با همان نگاه که رد مورچه ها را می گرفت گفت : دارن کلا خونشونو جابجا میکنن . در سکوتم گوش میدادم و به این فکر کردم که چقدر مبادی آداب شده و به حقوق حیوانات و حشرات هم این بار دارد احترام می گذارد ... چیز عجیبی بود . اتفاق عجیبی بود. *** اتفاق عجیبی بودیم . زندگی من ... به نظر من زندگی تا آنجا ادامه دارد که هیچ چیز بزرگ هنوز معلوم نیست . مثلا هنوز همان نوجوان بازیگوشی و دنیا در ابعاد کوچکش دارد با تو زندگی میکند و بیشتر از هر زمانی دیگر با تو راه می آید . اما زندگی از آنجا به بعد که کاره ای شده ای و ازدواج کردی و بچه دار شدی ... چیز بیخود و حاادامه مطلب

برچسب: من و این,من و این همه غم ارباب ارباب,من و این همه خوشبختی محاله, نویسنده: پرنیا عباسیان تاريخ: شنبه 11 دی 1395 ساعت: 0:04

صفحه بندی